تبليغاتX
مترسک

مترسک

خاموشی

 

اه خاموشی بهتر!

ورنه من بایدچه میگفتم به اوِِ......

بایدچه میگفتم؟

گرچه خاموشی سر اغاز فراموشی ست اما

                                                خاموشی بهتر!

 

 

 

دارم به ی زخم تو سینه عادت میکنم...... همین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 14:5  توسط بهار  | 

 

درد من تنهایی نیست؛

بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت،

بی عرضگی را صبر،

و با تبسمی بر لب،

این حماقت را حکمت خداوند می نامند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 11:40  توسط بهار  | 

خداحافظی

 

 

میرفت و دستش را تکان میداد و میخندید  

 لحظه ها را با خودش میبرد و من در آتشی خاموش 

 در نگاهش موجی از اندوه  جاری بود 

 اما  میرفت و دستش را تکان میداد و میخندید 

 بوی غربت از تمام شهر میبارید و من در  سکوتی غرق 

 بی صدا از پشت روزنهای کور ترس و تردید 

 نگاه جاودانه از سر شوقش را میپرستیدم 

 و  دو چشم پر ز اندوه قشنگش را دوست میداشتم   

 هنگام رفتن آنچنان سرمست  و اندوهگین  

 میرفت و دستش را تکان میداد و میخندید  

 تا غم سخت خداحافظی در یادم نماند شاید  

 و همین غصه مرا میبرد در آتشی خاموش  

و او  

 میرفت و دستش را تکان میداد و باز میخندید .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 19:31  توسط بهار  | 

حسین

 

 

حسین(ع) بیشتر از اب تشنه لبیک بود

 

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

 

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 1:36  توسط بهار  | 

 

 

……..گفتی که خنده هایم را دوست میداری 

امروز هزاره چندم است که نمیبینمت

اما

به خاطر تو هنوزمیخندم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 21:15  توسط بهار  | 

 

آرامش

 

آرزوها همه در غربت ما تاریکند

هیچ شوقی نیست

تا شب خاکستریت صبح شود

و تمنای نجات از مرداب بیهوده است

آرزوها همه در بهت زمان درگیرند

سایه ای نیست که نیست

شاید از نبض زمان سایه ها میترسند

دفترم حس قشنگ شعر را میکاود

شعله ای نیست

که تا حس مرا گرم کند

و اما عشق بیگناه میمیرد

چند وقت است

روی دیوارها پنجره نیست

و صدا بر سر هر شاخه ، میشکند

و چه سخت است و غریب

غربتم تنهایی است……….

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 21:13  توسط بهار  | 

قصه من............

 

 

هیچکس نفهمید 

 اهل کجا بود 

 او که یک روز با پائیز آمد 

 و برگها را با خود به خیال بهار برد 

 او که باران را می پرستید 

 هیچکس نفهمید 

برای چه می خندید 

 برای چه می نوشت 

و برای چه دنیا را رنگ می زد 

 او که همیشه عاشق بود 

 یک روز 

 وقتی زمستان آمد  

 و سرما تن سخت کویر را لرزاند 

 بی صدا رفت 

 بی آنکه دنیا را بیدار کند 

 هیچکس نفهمید 

 برای چه آمد 

 و برای چه زود رفت 

فقط ردپایی بود که روی برگها مانده بود  

 و خرده کاغذهایی که باد می برد 

 ساعتی بعد جای پایش را نیز  

 

باران شسته بود ............ 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 1:17  توسط بهار  | 

 

 

 

از همه به تو نزدیکترو  

   از همه دورترم ... 

 کاش میدانستی  

 هجرت تو آزمون سختی است  

 که مرا به دریچه ای در پس یک دیوار خواهد برد  

 از همه به تو نزدیکترو  

 از همه دورترم ... 

 کاش میدانستی  

 چقدر بی حضورت چشمهایم خالی است 

 و دلم تنگ نگاهی است 

 که از حادثه ای لبریز است  

 من برایت هنوز میخندم 

 دلخوشم  

 چرا که در اوج دورترین فاصله ها  

 از همه به تو دورترو  

 

از همه نزدیکترم ..... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 9:18  توسط بهار  | 

 

مترسک به گندم گفت:

مرا برای ترساندن افریدند

اما من تشنه ی عشق پرنده ای شدم

          که سهمش از من

                                    گرسنگی بود.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 23:57  توسط بهار  | 

 

 هر پنجره

  بغض یک عمر سکوت دیوار است  

برای یک پرنده کوچک 

 دستهای مهربانی   

        که پنجره  را می گشاید 

زندگی است........ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 1:26  توسط بهار  | 

 

 

سهم من اسمانی است

که اویختن پرده ای ان را از من می گیرد

                                                       فروغ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 2:11  توسط بهار  | 

 

باور تلخ نبودنت

تاوان کدامین اشتباه بود؟

میخواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 2:2  توسط بهار  | 

 

امشب همدوش تاریکی ام................

فریاد به هر چه تاریکی

که این چنین سخت مرا در اغوش گرفته است

فریاد به تو ای چشم های من

که هنوز و همیشه در این بغض دردناک غلط می خورید

کاش تاریکی می گذاشت

خورشید برای همیشه در اغوش اسمانش بماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 1:31  توسط بهار  | 

کاش.................

 

بار سنگین سرنوشت روی دوش هایم

هجوم اضطراب لحظه های رعب اور

خفقان این بی قراری های شوم گلویم را می فشارد

تاب نفس کشیدن ندارم

                              کاش کسی مرا دریابد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 21:10  توسط بهار  | 

مترسک

 

 

 مترسک

!من نیز مترسکم

روزگاریست که در این مزرعه

کارم همین است که

!مترسک باشم

همدم گندم و خورشید و نسیم

ترسی از داس ندارم

!دستهایم چوبی است

و کلاغها هم مرا می فهمند

و زمانُ رفتن هر فصل را می کارد

زیر باران و تگرگ

!من هنوز مترسک مزرعه ام

گاهی اوقات تنم میسوزد

گاهی اوقات دلم میسوزد

گاهی اوقات نگاهم به زمین خیره و دستم به خدا

کاش تو هم میدیدی

مزرعه عادت شده است

دست تو ساقه ها را میشکند

روزگاریست که در این مزرعه

کارم همین است که

!مترسک باشم

همدم گندم و خورشید و زمین

من دلم میسوزد

...............دست تو مزرعه را میچیند  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 16:13  توسط بهار  | 

هنوز و همیشه به یادت هستم

 

 

با شوق سرکی میکشم در گوشه کنار زندگی

شاید جایی

                     وقتی

سراغی از من گرفته باشی

و تصور کن حالم را پس از ان...............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 0:59  توسط بهار  | 

استاد زرنگ

 

برای خوندن ی داستان خیلی باحال به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 0:45  توسط بهار  | 

تقدیم به تو........................

 

 

  او را می شناسم اری

 گویی سالهاست با من است. روزهاست با هم سخن گفته ایم.

قرن هاست در انتظار یکدیگریم

او را حس میکنم

با تک تک ذرات وجودم.

 دستان پاکش را که با وجود سرما با دهان ها میکند تا هنگامی که دستم را گرفت سرد نباشد.

معصومیت چهره اش را ان هنگام که از بی گناهی ام در فراسوی زندگی سخن می گوید

و ان نگاه.................

گره خوردن نگاهش در چشمان بی روحم و هجوم ناگهانی امید ارزو و فردایی که نوید شادی است.

گرچه او بهتر از من می داند فردا نیز روزی است دیگر با امیدی به فردایش

تلفیق نگاه خیره اش و رسوخ تا اعماق قلبم را حس می کنم

گریز بی فایده است

همیشه راهی به قلبم باز میکند

و با شاه کلید طلایی اش قفل سلولهای انفرادی نا گفته هایم را می گشاید

و سخن نمی گویید از اشکهایی که در چشمانش مانده اند

و هرگز اجازه ریختن به انها نداده است

از سرمای دستانش که هرگز نگذاشته ان را حس کنم

 از غم های بی پایان زندگی شکایت نمی کند

با دلتنگی هایش سخن می گوید و به دردها دلداری می دهد

و من اشفته از دوری اش در حسرت همیشگی انکه

 چرا شاه کلید ندارم.................

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 16:18  توسط بهار  | 

 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد وپشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان اب برایش اورد. پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟

پیشخدمت پاسخ داد:"۵۰ سنت"

پسر بچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.

پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:"۳۵ سنت"

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت :لطفا یک بستنی ساده. پیشخدمت بستنی را اورد و به دنبال کار خود رفت.

پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت باز گشت. از انچه دید حیرت کرد.

ان جا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه ۵ سنتی پنج سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود

 برای انعام پیشخدمت

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 1:31  توسط بهار  | 

 

 

اندوه بی اعتنایی چه یادگار غریبی است

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 1:19  توسط بهار  | 

بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود

 

 

خلاصه جونم براتون بگه که خانم بزی بعد از اینکه گرگ خوابید

 

 دندوناشو عوض کرد و جاش پنبه گذاشت صبح رفت سراغ گرگ گفت :.................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 9:37  توسط بهار  | 

 

من سهم افتابم را به تماشای باران بدهکارم

 

شرط می بندم وقتی که غمگینم

 

 می توانی در من سنگ را هم بگریانی

 

گاهی انقدر از تنهایی هایم خسته می شوم و بغض می کنم

 

که خودم را هم به یاد نمی اورم............!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 3:17  توسط بهار  | 

فقط خدا میداند

 

کشاورز چینی اسب پیری داشت.....................

 

به ادامه ی مطلب برید خیلی جالبه پشیمون نمی شید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 1:3  توسط بهار  | 

عهد

 

با خود عهد کرده بودم

 
 دیگر تورا همنشین دلتنگی هایم نکنم
 
و برایت تنها از خنده و شوق بگویم
 
اما چه کنم؟
 
آنقدر نزدیکی که راهی برای مخفی کردن حسم باقی
 
نگذاشته‌ای
 
آنقدر که تمامی دلم را در بر گرفته‌ای
 
اکنون
 
دلم گرفته‌ است
 
چندی ست لحظه‌هایم ابری اند
 
با من می آیی؟
 
یا نه ، تو با من نیا!
 
مرا با خود ببر! می بری؟
 
مرا با خود ببر به آنسوی دلتنگی
 
به حوالی آرامش
 
می خواهم از دلتنگی بگذرم
 
دلم از دست این بغض گرفته
 
می خواهم تنهایش بگذارم
 
رهایش کنم تا بداند دوستش ندارم
 
دستم را بگیر و مرا با خود ببر!
 
به آسمان و کهکشان و ستاره
 
می خواهم دلتنگی ها و بغضهایم را زمین بگذارم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 0:30  توسط بهار  | 

دل تنگی

 

اکنون که تو با مرگ رفته ای 

و من اینجا تنها به این امید دم میزنم

که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم

                                                     این زندگی من است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 16:44  توسط بهار  | 

دل نوشته

 

بگو چقدر منتظر بمونم تا زمان از من بگذره؟

 

خدایا بگو چیکار کنم تا به ارامش برسم؟

 

خدایا منم از این اسمون سهمی دارم سهم من رو هم بده

 

من دختر اسمونم که مردم خاکی زمین تو قلبشون جایی واسه من ندارن

 

چرا اینجوری نگام میکنی خورشید؟

 

نسوزون دل دختر کوچیک اسمون رو

 

این جا چشمای هیچ کس روشن نیست

 

خدایا هوای شهر خاکستری یا چشمای من

 

خدایا چقدر بنویسم زندگی؟  

                          یکبار زندگی  برای من نوشت؟   

                                                                      گفت بمون؟

نمی دونم تو من و نخواستی یا زندگی؟   

                                   نمیدونم کدومتون نامهربانتر بودید؟

                                                                               نمیدونم

نمی خوام با گفتن این حرفا تو رو هم از دست بدم خدا جون

                                                و از اینی که هست تنهاتر بشم

                                                                                 تو از من نرنج

به داده و نداده وگرفته ات شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 15:31  توسط بهار  | 

درد های من

 

درد های من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

                           مردمی که رنگ روی استینشان

مردمی که نام هایشان

                         جلد کهنه شناسنامه هایشان

                                                                                 درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

                                لحظه های ساده سرودنم

                                                                              درد می کند

انحنای روح من

                     شانه های خسته غرور من

                                                       تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

                               بازوان حس شاعرانه ام

                                                                زخم خورده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 1:47  توسط بهار  | 

خدایا چرا من؟

 

ارتواشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون الوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.

یکی از طرفدارانش نوشته بود:چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد؟ او در جواب گفت:در دنیا50 میلیون کودک بازی تنیس را اغاز می کنند، 5میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند ،500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد میگیرند ،50 هزار نفر پا به مسابقات میگذارند،5هزار نفر سرشناس می شوند،50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال..........

 و ان هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ،هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم چرا من؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 1:39  توسط بهار  | 

اتاق تک پنجره

 

ابوالفضل کوچکم سلام

میدانم که اکنون در اغوش خدایی بی هیچ دغدغه ای اری انقدر خواستنی بودی که

دوریت از ذات پاکش غیر ممکن می نمود و انچنان بزرگ که وسعت دریایی ات در

فضای تنگ اتاق نمی گنجید. دیگر نه درد را حس میکنی نه حسرت اغوش مادرانه را.

 

وباز.... من ماندم و تنهایی دنیای بی رحم زینب ماند و دلتنگی های اسمان ابری اش

محبوبه و غم دوری تو وکاش می دانستی ارامش روح سرکشم را ان هنگام که در

اتاق تک پنجره صدای خنده ات می پیچید.بهت چند روزه وفوران خشم و تنفر در

وجودم را وقتی که جملات پرونده ات از مقابل چشمانم می گذشت.تو رفتی و جای

پایت در قلب تاریکم عمیق ترین ردپای جا مانده از کودکی ۴ ساله در تاریخ بشریت است.

 

همیشه از خودمی پرسم توکه اینچنین عزم سفر داشتی چرادر این جهنم بی فرجام

قدم گذاشتی؟ می خواستی به پدرو مادرت سنگ دلی بی رحمانه شان را ثابت کنی

یا ضعف و سستی مرا نسبت به دردهایم به رخم بکشی؟ اری دردهای من مقابل

نگاههای معصومانه ات تمسخری بی معنی است و تنهایی ام در مقابل بی کسی ات

توصیفی شرم اور.

کاش می دانستم ذکر خفی تو را با خدا که اینگونه جدایی ات را تاب نیاورد.

 

ابولفضل عزیزم می دانم که رغبتی برای نگاه کردن به این پایین نداری اما.....

همراهان جاده کوتاه عمرت را فراموش نکن. لیلا و دستان کوچکش. اریا و سکوت

همیشگی اش.بابک و شیطنت های محکوم به خاموشی اش.امیرعلی و خشم

حاکی از تنهایی اش.کامران و ارزوی دویدن با پاهای سالمش.مرتضی.علی..........

سیامک که دردهای بی امانش را هرگز فریاد نمی زند. به کدامین گناه نمی دانم اما

همگی محکوم به زندگی اند. بگذار اگر ارزش تحمل دنیا به تجربه لحظه ایی عشق

است.ان را با تمام احساس پاکشان لمس کنند و چه خوب با امدنت به زندگی

وحشیانه ام پیام خداوند را به من فهماندی قسم می خورم که دیگر دردهایم را برزبان

جاری نکنم و برای گله نکردن از مصائب و مشکلات

همیشه چهره ی معصومانه ات را به خاطر داشته باشم ونگاه مشتاقت را که در

فراسوی درهای موسسه به دنبال دنیایی زیبا بیرون را سیر میکرد.

 

و من همیشه در حسرت انکه چرا طلسم زندگی ام حسرت گریستن در تشییع

عزیزانم است.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 13:48  توسط بهار  | 

بیهوده بی هوده

به چشمانم نگاه کن!
به یکباره زخمهای مرا فریاد می زنند
و حنجره‌ام
پشت میله‌های سکوت زندانی ست
فروغ می خوانم
دلم اشک می ریزد
هرچه بیشتر می خوانمش بیشتر می فهمم چرا آنقدر سردش بود که انگار هیچوقت گرمش نخواهد شد
من می دانم مادرش چرا می گریست و او چرا برای روزنامه پیام تسلیت فرستاد


صدایی می آید
خوب گوش میکنم
نه، انگار خواب دیده‌ام
همه‌چیز در سکوتی ژرف غرق شده است
و آن صدا
تنها صدای لرزش اشکی بود که بر گونه‌ای غلطید
و بر پهنه‌ی کاغذ پخش شد
و احساسی که بر بن بست قلبی پنجه می سایید
بیهوده بی هوده
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 16:43  توسط بهار  |